شاید
نبودن یعنی
بی بودنِ تو بودن
نبودن یعنی
بی رفتنِ تو بودن
رفتنی که
می شکافد
نور ظهر را
چون گلی ارغوانی
بی آنکه
اندکی بعد
عبور کند
از میان سنگ و مه
نبودن یعنی
بی چراغِ تو بودن
چراغی که
بر فراز دستهای توست
و شاید
در چشم دیگران
طلایی نیست
و شاید کسی باور ندارد
درخشندگی گل سرخ از اوست
و کلام آخر؛
بی بودن تو
بی آمدن تو
ناگهانی
الهام بخش
تا بشناسم
زندگی ام را
درخشندگی گل سرخ را
و میوه ی نسیم را
پس
من هستم
چون تو هستی
پس
چون تو هستی
من هستم
و ما هستیم
و چون عشق هست
تو خواهی بود
من خواهم بود
ما خواهیم بود
Pablo
Neruda
Perhaps not to be is to
be without your being
without your going, that cuts noon light
like a blue flower, without your passing
later through fog and stones
without the torch you lift in your hand
that others may not see as golden
that perhaps no one believed blossomed
the glowing origin of the rose
without, in the end, your being, your coming
suddenly, inspiringly, to know my life
blaze of the rose-tree, wheat of the breeze
and it follows that I am, because you are
it follows from ‘you are’, that I am, and we
and, because of love, you will, I will
We will, come to be
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر