‏نمایش پست‌ها با برچسب طنزها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طنزها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

پاسخ نامه – 7/5/1389


بنده ي خوب حق، مرد والا
با سلامي از اين عرش اعلي

نامه ي محترم واصل آمد
پر اثربود و پر حاصل آمد

خورده اي گندم و نوش جانت
تا ابد،  مزه اش بر زبانت

ديده اي يك پريروي زيبا
خورده اي گول شكل فريبا

هركسي خربزه خورده باشد
لاجرم،  لرز آن برده باشد

حكم تو، بودن در زمين است
حكم افراد جاهل همين است

لكن  اينجا  همه  مهربانند
 معني لطف و رحمت بدانند

چون پشيمان شدي از گناهت
بخشش و لطف يزدان پناهت

بعد قَرني كه آيي به اينجا
تو بماني از آن پس همينجا

دفتر حضرت حق تعالي
خدمت نازنين مرد والا


۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

افكار نيمه شب - 25/1/1389

نيمه شب بود، شعركي گفتم

بعد از آن رفتم و كمي خفتم

 

با خودم گفتم، اين چه كاري بود؟

فكر كردي كه ابتكاري بود؟

 

از خودت فكر و ايده در كردي؟

اين چه كاريست اي پسر كردي؟

 

دوستي را ز خويش رنجاندي

يك نفر را ز پيش خود راندي

 

ادعاهاي خيره كردي تو

آسمان را چه تيره كردي تو

 

گفته اي با غرور و  روي زياد

شعر من بي قرار همچون باد

 

گفتي از اين زمان من آزادم

من نشسته به توسن بادم

 

مي روم هر كجا كه مي خواهم

پس بگو اي پسر كه من شاهم

 

خرده ذوقي خدا به تو داده

تو شدي غرّه، مَردكِ ساده

 

جوجه شاعر ، كجا به اين سرعت؟

يك كمي ذوق و اينهمه جرات

 

وزن شعرت خراب و نيمه درست

قافيه، ناقص و شكسته و سست

 

تو چه نازي به اين اراجيفت؟

جمع كن شعر و دفتر و كيفت

 

 خواجه حافظ كه تخم شعر بكاشت

اينهمه ادعا ي مفت  نداشت

 

شيخ سعدي كه دُرِّ معني سفت

شعر در قالب درست بگفت

 

تربتي جان، نشين سر جايت

تو،  منه خارج از گليم، پايت

 

كم كن از مكرو حيله و تزوير

لقمه،  اندازه ي دهانت گير

 

 

 

 

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

آدمِ ذلیل -12/8/88


دوستی که شعر زن ذلیل را در وصف او سروده بودم، قلبش از شعر من به درد آمده و در شعری در ذیل آن شعر مرا هجو کرده است. پاسخی را که برای او سروده ام در این جا می بینید. در پایین هم شعر او را آورده ام. ضمناٌ، در مصرع دوم بیت اول، منظور از آنجا، قلب ایشان است.

 

اي آدم ذليل، كه ناميده خود، تو، مرد

از شعر من، بيامده آنجات، بس به درد

 

گفتي كه  مرد  رزمي و  با  زن  برابري

رنگت به وقت ديدن يك زن بگشته زرد

 

در مسلك  و مرام تو،  بُد زور، اقتدار

در خانه، اقتدار به زوج است، نِی به فرد

 

گفتي كه با عيال ستيزي، به وقت رزم

بعد از چنین جدال، نمودت ز خانه طَرد

 

تو پهلوان پنبه ای، ای مرد خوش خیال

در کار زارِ  لِی  لِی  و  هنگامِ تخته نرد

 

ای کاش همسرت، که بُوَد شاه و سرورت  

 ریزد به کلّه ات, زِ کَرَم، سطل آب سرد

 

شاید که آب سرد، به عقل آورد تو را  

یا اینهمه غرور،  از آن کلّه  دور  کرد

 

شعر ایشان:


اي زن ذليـل قـرن كه شـرم زمانـه‌اي
اي آن كه نيست در تو ز قدرت نشانه‌اي
اي آن كه سرخوشي ز يكي خنده زنـت
يا لـرزه مي‌فتد به نگاهش همه تنت
من مرد لحظه‌هاي ستيزم نه چون تويي
كو اقتدار خويش فروشد به يك جويي
رو رو كه نيست راز و سخن مر تو را دگر
با ذلت عمـر سر كن و فرمان زن ببــر


۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

زن ذلیل - 28/8/88




تقدیم به دوستی که خودش می داند.



گفت حسودی که نگو بیش از این
گشته  ز اشعار  تو  فکرم  حزین

بس که ز بانوی خودت گفته ای
همسر  من  را  تو  برآشفته ای

شعر نگو ا ینقدر،  ای زن ذلیل
عشق به همسرکه نباشد دلیل

قاصدک ار, برده خبر, سوی او
در تو ببندی, ز ستم,  روی  او

جرم یکی قاصد بدبخت چیست؟
رفتن همسر به سفر سخت نیست

آرزوی من، به جهان,  این بُوَد
همسر من، یکسره در چین بُوَد

یاس بگیری, دم در, از عیال
ذوق کنی, پر بزنی, با دو بال

یاس ز بانوی تو،گر خوب بود
در کف بانوی منم،  چوب بود


همسر تو روز تو را خوب کرد
همسر من بر سر من چوب کرد

همسرمن سخت به من اخم کرد
زخم  زبانش  تن  من  زخم  کرد

کاش که من جای تو بودم،  پسر
همسرِ چون تاج، نهادم  به  سر


فکر حسادت، چو مرا کور کرد
از خرد و عقل،  مرا دور کرد

توبه نمایم، پس از این، زین ضلال
گوش کنم، هر چه  بگوید،  عیال 


۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

بخارا - 26/8/88


وحيد برايم ايميلي فرستاده بود كه در پايين همين پيغام، برايتان مي گذارم. من هم هوس كردم در اين معركه ادبي بين بزرگان داخل شوم.

بگفت آن ترك شيرازي، بابا ول كن دگر ما را
زماني  داد  آن  خواجه،  به  ما  قول  بخارا  را

جوان بودم، نفهميدم،كه آن سرحلقه رندان
سر ما شيره مي مالد، كه مي بخشد فلان جا را

بدو گفتم كه اي خواجه، اگر تو راست مي گويي
مرا اول ببر محضر، به من رو كن سندها را

 بگفتا روي چشمانم، فقط يك شرط دارد آن
تو قبل از رفتن محضر، بدست آور دل ما را

بدو گفتم كه هر پايي، نشايد از گليم افزون
تو پايت آمده بيرون، هم اينك جمع كن پا را

بگفتا  هندوي   زيبا ، تويي  زيباتر  از  دريا
بگفتم  جمع كن  پا  را، مخاران  پاچه  ما  را

هزاران رند نازكدل،  بياوردند پيشم دل
دلت بهرچه مي خواهم، ببر اين سنگ خارا را

خلاصه گويمت آخر، از اين داد و ستد با دل
نه من بر خواجه دل دادم، نه او دادم بخارا را   



حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عيادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟


۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

اينترنت 26/7/88



خدايا حفظ كن ما را از اين افسون اينترنت

عجب بد اعتيادي باشد اين افيون اينترنت

 

اگر خطش شود قطع و نگردد متصل گاهي

دگر در اين رگم جاري نگردد خون اينترنت

 

خمار ماده ي دي اِس اِلَم، رحمي بكن بر من

مرا واصل بكن با مركز گردون اينترنت

 

روانم خط خطي از سرعت پايين آن خطش

منم افتاده، در دامِ خَطِ ارزون اينترنت

 

اگر از ديده ي وِبكَم، نگه بر چهره ات افتد

خودت وحشت كني از چهره لرزون اينترنت

 

اگر رايانه در خانه، نداري، تو مشو غمگين

شتابان شو سوي كافي نت شمرون اينترنت

 

چراغ مودم بي سيم تا چشمك زند هردم

بگردم دور دنيا را، برم قربون اينترنت

 

اگر باز آيد اين بختم، بيايد خط من بالا

نشينم بار ديگر، پشت آن فرمون اينترنت

 


بيابم هر چه ميجويم به لطف گوگل و ياهو،

جهان را درنوردم من، منم مديون اينترنت

 

رَوَم بي بال و پر، تا سرزمين دور روياها

چه ميخواهم در اين دنيا، دگر از جون اينترنت

 

اگر درداست اينترنت، منم خواهان آن دردش

خدايا توبه كردم من، مكن درمون اينترنت

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

شعر بيمار 88/7/14




اي دكتر اشعار،  شعرم شده بيمار

دردم تو دوا كن ،  ذهنم شده بيعار

 

پژمرده وبي حوصله،  از جاي نجنبد

محتاج مداواي پزشكست و پرستار

 

از اول ديروز، كه يك شعر خفن گفت

خوابيده، و وبلاگ عزيزم شده بيكار

 

مردم همه در كار كليكند به وبلاگ

اما نبود  شعر  جديدي  ته  انبار

 

انبار شده واژه و صد واژه به ذهنم

صد ايده ی خشكيده، ته ذهن، تلمبار

 

انگار كه سيل آمده در كارگه فكر

توليدي اشعار جديدم شده نمدار

 

احساس خشن از دل اين سينه بجوشد

احساس لطيفم ز زُمُختي شده چون خار

 

دكتر، بده داروي شفا بخش گياهي

تا بلكه شوم شاعر شوريده چو عطار

 

گر بار دگر ذهن من از جاي بجنبد

اينبار  شوم،  شاعر آزاده  و  بيدار

 

هرگز  نگذارم،  عَلَم  شعر  بيافتد

يا  شعر  پلاسيده  بَرَد  رونق  بازار

 

در دست من اين كهنه قلم، زير عَلَم شد

اين شعر قشنگم شده در كار، عَلَمدار

 

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

خودم گفتم

در تاريخ 29 خرداد 1387 دوست عزيز و هنرمندم آقاي بحري، كه از اساتيد موسيقي ايراني و شيرازي و شعر شناس هستند، فرمودند كه " اگر به صداقت شما اطمينان نداشتم، گمان مي كردم كه اين اشعار از شما نيست و آنرا به نام خودت جا مي زني". البته قصد اين دوست گرامي تعريف از اشعار بنده بود. من هم بلافاصله اشعار زير را در جواب ايشان سرودم تا معلوم گردد كه اشعار از خودم است.

تو اي بحري به من گفتي، كه شعرت را خودت گفتي؟
و يا دزديدي از جايي، تمامش كرده اي مفتي
كجا شاعر شدي تربت؟ كجا دُر سخن سُفتي؟
به نزد سعدي و حافظ، تو خاك آستان رُفتي

برو بحري شيرازي، تو بر حافظ چه مي نازي؟
من از خاك خراسانم، به پيشم شاعري بازي
چنان من شعر مي سازم، كه فردوسي شود راضي
چرا شك در هنر داري، تو كه آهنگ مي سازي

جوابت من دهم بحري، كه تو داروغه شهري
بكار شعر و موسيقي، خودت علامه دهري
كلام تو چنان حنظل ، بكامم ريختي زهري
ولي سيلاب طبع من، خروشان گشت چون نهري

بيا بحري به پيش من، تو با سازت دلم وا كن
بزن افشاري و دشتي، بساط شور بر پا كن
تو خود مرد هنرمندي، خودت را در دلم جا كن
مكن با شاعران تندي، دمي با من مدارا كن

تو با من ناز كن بحري، منم قربان آن نازت
بزن بر زخم دل مرهم، تو با آن زخمه سازت
تو راز موسقي داني، خدا آگاه بر رازت
تويي فرمانده بر قلبم، من بيچاره سربازت

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

تري گليسيريد

حكيم آمد به بالينم، بگفتا حال تو چون است

بگفتم حال من عالي، ولي چربيم در خون است

بگفتا بستني خوردي، نكردي فكر امروزت

نگفتي سن من بالا و پيري آفت جون است

چو ديدي جلوه پيتزا، لبت از شوق خندان شد

روان شد از دهانت آب، تو گويي رود كارون است

برفتي تا به مهماني، شكم را ميهمان كردي

بگفتي تا تواني خور،كه اينها مفت و ارزون است

به شوق و جذبه آجيل، تو در رقص آمده روحت

تمام پسته را خوردي، كه پسته باب دندون است

از آن ناپلئوني تا خامه اي، يكجا تو بلعيدي

بگفتي اين شكم چرك و دلم محتاج صابون است

نگه كردي تو بر جوجه، گمانم اژدها ديدي

كشيده تيغ هندي را، بريده سينه و رون است

عصاي نفس بفكندي تو و آن اژدها خوردي

عصا انداخته در پيش تو موسي و هارون است

بلمباندي چنان لقمه، كه گويي سال قحطي شد

نخورده تربتي لابد، كه او كم وزن و لاجون است

تو چون چنگيز خان، تاراج كردي خوان يغما را

تو پنداري كه صاحبخانه از اعقاب قارون است

چو بوي خوردني آيد، دماغت عين راداراست

بنازم پوشش موجش، تمام چرخ گردون است

چو بيني شوكلاتي خوشمزه مال فرنگستان

بزير گنبد گردون صداي صوت آخ جون است

بگفتم اي طبيب من، حميد خان نمازي جان

مقصر نيستم بنده، مقصر نفس مادون است

به جانت توبه كردم من، ز دست نفس اماره

كه از چربي و شيريني، دگر اعصاب داغون است

Free counter and web stats