‏نمایش پست‌ها با برچسب طبيعت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طبيعت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

بهار - 8/1/1388



شكوفه  رَخت  سپيد  بهاره  پوشيده
به  روي  عالم  زيبا  دوباره  خنديده

به گوش  شاخه، نوا  و  ترانه  مي خواند
ز ترس  باد  بهاري، به  شاخه  چسبيده

به سوگ ترك زمستان نشسته ابر بهار
تمام شب به صبوري ، ز ديده باريده

به ناز و غمزه نگه كرد، دختر خورشيد
به فرقِ  غنچه ي گل، عاشقانه  تابيده

دو  بال  نرم   طلايي،  گشوده   پروانه
سرش نهاده به گلبرگ و تازه خوابيده

نسيم، آمده از سرزمين و خانه ي يار
به خود، ز هم كلامي آن پادشاه باليده

تن نسيم، معطر ز عطر خانه ي دوست
نسيم، مشك ختن  را  به سينه  ساييده

دل  فريد جوان شد به ياد يار قديم
دلش   طپيده   ز  پيغامِ   يارِ  ناديده

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

برف در بهاران



برف در بهاران





شكر خدا كه بارد، در موسم بهاران
باران پر لطافت، از لطف و مهر جانان

مي بارد از هوا آّب، آبي چو در غلطان
دري كه در صدف بود، پيش از نزول باران

در خويش پروريدش، با شير مايه از جان
چون دايه اي پر از مهر، در بر گرفته طفلان

گرچه صدف ز درياست، اما چه باك از آن
دريا همان هوا بود، در نزد صنع يزدان

كوه و زمين ودريا، شكلي است بهر انسان
در پيشگاه ايزد، ظلمت چو مهر تابان

در كارگاه خلقت، الماس و در و مرجان
فرقي دگر ندارند، با تيله هاي ارزان

گنجينه خداوند، جوشان چو چشمه ساران
مي جوشد از درونش، برف و تگرگ و باران

اين شاعر پر از شور، اينجا نشسته حيران
خيره شده بر اين برف، در اين بهار تهران

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

اولين روز بهار



اولين روز بهار است و هوا باراني
زندگي باقي و غم هاي طبيعت فاني
سبزه وگل شده از آب طبيعت همه مست
زندگي نو شد و تكرار شده روز الست
روح انسان شده آزاد ز زندان عبوس
جسم او در طرب و شاد چو در بزم عروس
برگ بر شاخ درختان قدح باده به دست
خورده باران و شده از مي باران سرمست
شاخه سبز درختي كه جوان است و جسور
ميكند دعوت از آن بلبل در حال عبور
طبع خشكيده يك شاعر فرتوت و خمود
شده يك چشمه جوشان و خروشان كه نبود

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

روز خلقت


روز خلقت

گويند روز خلقت روزي است در بهاران

هنگامه غريبي است اين روز خلق انسان

از برق خشم يزدان ازكفر و كبر شيطان

غيرت زده جرقه آتش فتاده در جان

كوه و زمين نبستنداز ترس عهد و پيمان

انسان نبود آگه از هوش و مكر رندان

شادي نمود و خنده چون كودكان نادان

با پاي خود بپيمود آن كوره راه زندان

بگرفت آن امانت بشكن زنان و شادان

وانگه رها نموده آن را به طاق نسيان

افرشتگان درگاه در اين قضيه حيران

در امتحان ايزد اين است گوي و ميدان

شد رعد و برق و باريد رگبارهاي باران

بيدار شد طبيعت با هجرت زمستان

صوت اذان مرغان قد قامت درختان

آواز هر پرنده چون نعره هاي مستان

آهنگ وشعر داود خواننده خوش الحان

رقص خوش شكوفه با نغمه هزاران

پروانگان خوش رنگ با بالهاي الوان

نازك نشسته بر گل با چهره هاي خندان

اندام بيد مجنون رقصيد وگشت جنبان

آرام و نرم و نازك با عشوه هاي چندان

باد خوش بهاري از سوي ملك يزدان

عطر شكوفه آورد پاشيد در بيابان

خوش باد اين بهاران هنگام وصل ياران

خوش باد اين بهاران در سرزمين ايران

Free counter and web stats